baashoooo's profile picture. «با امید انس ندارم ای بسا دردسرم شود»

سیب ترش

@baashoooo

«با امید انس ندارم ای بسا دردسرم شود»

ปักหมุด

می‌خوام تلاش کنم چیزهایی اینجا بنویسم و دوست هم دارم شماها هم بخونیدش. اگه خواستید. t.me/where_abouts


همسایه‌ی مامانم می‌پرسه چشمای بچه انقدر درشته به کی رفته آخه؟ مامانم می‌گه خب به مامانش. منو نگاه می‌کنه می‌گه نه بابا چشمای مامانش کوچیکه. :((((


به بچه شیر می‌دم و نمی‌تونم از جام تکون بخورم، از سر اجبار خونه‌ی عروس ترکیه رو نگاه می‌کنم. هر دقیقه غر می‌زنم که اینا چرا یه ذره از سریال‌هاشون یاد نمی‌گیرن. لباس‌ها و خونه‌هاشون خسته‌کننده و یک‌رنگ. طلاهای زرد رو هم رو هم. خیلی بی‌سلیقه. یه صندوقچه پر از کارای بافتنی و گلدوزی.


بچه‌م ناراحته

baashoooo's tweet image. بچه‌م ناراحته

شوهرم یه فیلمی از بچه فرستاده برای خانواده‌ش که من دارم بچه رو ورزشش می‌دم. مادرشوهرم یه‌بار وقتی با پدرشوهرم حرف می‌زدم از اون‌ور بلندبلند چندبار گفت پسرمونو اذیت نکن. بعد به شوهرم زنگ زد گفت که پسرمونو اذیت نکنه. یعنی خداروشکر که نزدیکم نیست، از دور اینجوری پسرم پسرم می‌کنه.


برای بچه لالایی می‌خونم خودم صدبار خمیازه کشیدم و خوابم گرفته ولی چشمای بچه تا آخرین درجه بازه.


بچه‌مو از رو سینه‌م می‌ذارم رو تختش چشماشو باز می‌کنه و شروع می‌کنه به گریه. حس قشنگیه که بچه‌م فقط رو سینه‌ی من راحت می‌خوابه ولی منم خوابم می‌آد.


فک و فامیل چراغ اتاق بچه رو روشن کردن نشستن اتاق بچه به هر و کر که بچه رو به صدا و نور عادت بده. بچه‌ هم تو خواب دستشو گذاشته رو‌ چشماش و دل مادرش براش خونه.


رفتم خانه بهداشت برای بچه پرونده تشکیل بدم. گفت باید سند خونه و شناسنامه بچه و خودتون رو بیاری، گفتم باشه. یکی از اون‌ور می‌گه سند خونه دیگه، همونی که به اسم آقاته، اونو می‌خوایم. وا زنیکه.


سعی کردم تا جایی که یادم بیاد از تجربه‌ی زایمان طبیعی‌م بنویسم ولی باز حس می‌کنم اونجور که باید نشد و نتونستم شرح بدم. t.me/where_abouts/16


به‌نظرم اگه این آروغ گرفتن نبود نصف مشکلات بچه‌داری هم حل بود.


مادرش شدم و وقتی رو سینه‌م بود و صورتش چسبیده به صورتم بهش گفتم تو الان بچه‌ی منی؟


به بچه گفتم نگران نباش بین دو تا اسم موندم و تا ببینمت یکی‌شو انتخاب می‌کنم، به خودش تکونی داد و دارم می‌میرم و غلط کردم و این انقباض‌ها خارج از توانمه.


اینجور که معلومه بچه تصمیم گرفته تا اسمشو انتخاب نکنم ذره‌ای به خودش زحمت اومدن نده.


شبا از خواب بیدار می‌شم و به بچه می‌گم تکون بخور خیال من راحت بشه و بچه هم واقعا تکون می‌خوره و من تا یه ساعت با خیال راحت می‌خوابم. بعد هم از این‌که از حالا مسئولیت راحتی خیالم رو گذاشتم رو دوش بچه عذاب وجدان می‌گیرم.


کاش خونه‌ی من بودی.

PicGreen's tweet image.


یعنی چی دیت اول کارت کشیدم؟ بعدش نوشته دعوت من بود. پس کی باید کارت می‌کشیده؟ من همون خط اول گیر کردم.


این عکسو دیدم خیلی رفتم تو فکر. منِ سه ساله نه با عروسک می‌تونستم ارتباط بگیرم نا با خاله‌بازی. می‌گفتم اینا واقعی نیست. مثلا دوستم می‌گفت گازو روشن کردم، می‌گفتم کو شعله‌اش؟ چرا یه بچه نباید تخیل داشته باشه؟ این‌همه واقع‌گرایی برای یه بچه ترسناکه حس می‌کنم.

من بالاخره یه ماشین زمان درست می‌کنم برمیگردم به این دوران :)

saraMhosseini's tweet image. من بالاخره یه ماشین زمان درست می‌کنم برمیگردم به این دوران :)


هنوز بچه نیومده حس آدم سگ بشه مادر نشه رو درک کردم، امروز نوار قلب بچه خوب بود و حال منم خوبه و کمردردم ذره‌ای به چشمم نمی‌آد.


یک‌بار یک‌نفر به یک مادر راجع‌به بچه‌اش توصیه‌ای نکرد و مُرد.


دوستان کتاب‌خوان، به نظرتون این‌که من نتونستم با جنگ و صلح تولستوی ارتباط بگیرم و هر دوباری که شروعش کردم بعد ۴۰۰ صفحه گذاشتمش کنار، دلیل می‌شه که کتاب‌های داستایفسکی رو هم دوست نداشته باشم؟ درضمن آناکارنینا رو قبلا خوندم و دوست داشتم.


Loading...

Something went wrong.


Something went wrong.